|
گرچه می دونم ارزش تقیم کردن نداره اما این نوشته مخصوصه خواهرم (دوستم) میناست .... تقدیم به تو
چه شد ... اینطوری مجذوبش گشتی ؟ تنها نگاه نافذی که بود برای تو ؟ تنها صدای آرامش برای تو ؟ برد دلت را به کجا ؟؟؟ شدی همخانه اش در قفس نگاهش... بی بال و پر خانه نشین دلش گشته ای ! چطور شادی و دست و پا نمی زنی دگر برای زندگی ؟؟ مانده ام چطور می گویی بی او هرگز ! عمرا ... !!! چیست در آن رویای زیبایت گل نازم؟ سردی دستانت از دوری اوست ؟ بی محلی هایش خاموش می سازد شعله ی درخشان نگاهت را مهربانم ... زیباست حتی ... لرزه ی صدایت وقتی از شادی دیدارش می گویی جانم .... همان لحظه ای که .... ز دور پیدا میشود آرن رویای زیبا.... سخت پریشانش گشته ای ... عزیزم ... نه ؟ طره ی پرشانت هر روز می رباید دل بیچاره اش را .... نگاه پر مهرت می برد عقل سرش را .... چه شد به یک باره این شد ؟ سخت درگیرم نمی دانم چطور ... به قول خودت از کوهی یخ به دریای بی انتهای عشق تبدیل گشته ای برایش ؟؟؟ نگاه نافذش گویی دریای محبتیست که از گرمایش ذوب گشته ای نازنینم .... چطور کوه غرور را به تعظیم در مقابلت در آورده ای نمی دانم .... اویی که صدایش لرزه بر اندام دیگرون می انداخت ... زانو می زند در مقابل چشمانت با صدایی دور از ذهن آرام و دلنشین می گوید جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانم جالب است این زندگی شاید ... روزی رسد من... همچون تو باشم ... شاد و سرخوش با عشق با آرزوی رسیدن به هم ... رو به روی هم ... در کنار هم ... حتی یک بار ... در رویاهای شبانه ام ... گوید که دوستم دارد یا نه
غبطه می خورم بر عشق بی پایان تو و یارت آرزو دارم رسید به هم .... به عشق پاکتون قسم ... قصه ی دوریه لیلی و مجنون ... شیرین و فرهادها دروغه ... می رسید به هم. 14اردیبهشت91 خطی خطی های نازی
برچسبها: ک [ 91/02/14 ] [ 4:28 PM ] [ نازی ]
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند … توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن… وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد … و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند! (دکتر علی شریعتی) [ 91/02/07 ] [ 6:34 PM ] [ نازی ]
در اين آتشكده آتش افروز تويي دراين غم كده ام نغمه بر افروز تويي در آن ميكده من مي خوار تو بودم در آن آشفته سرا من غمخوار تو بودم تو اي سرو چمن زار تو اي رونق بازار ***** من درين فكر بودم كه تو آني آن ساقي لب تشنه گويي در خواب بودم ولي تو تشنه تر از هر تشنه اي صدايت با موج گيسوانم درآن باد يكي شد نگاهت با نگاهم تلاقي كرد يكي شد دلم لرزيد نگاهم ماند بر نگاهت حلقه زد اشك بر بر ديوار صدايت **** ديدي كه چطور رفت بيچاره پريد از لب ديوار نگاهت چطور شد كه پريشان شد و بيمار و گرفتار گم گشت روياهاي ديروز سياه گشت آرزوهاي فرداي به ياد برگهاي خزان كرده آن سر پرچين به ياد خنده هاي خشكيده بر لبهاي سيمين ترسم از عشق شقايق هاي عاشق ترسم از نگاه بي عشق زاهد ***** لبخند زنم به هرچه پيش آيد هرچه آْيد خوش آيد ... گرچه گويي تلخ تر از زهر است زهري كه ياري دهنده مرگ است حكمت است مهر بر لب خورده ام **** اين گونه نگاهم نكن من از ديار غربتم همان دياري كه فراموشش ساخته اي تو اما كنون هرچه انديشه كنم راهي جز آن ديار نيست ... نازي 3ارديبهشت91 برچسبها: ک [ 91/02/04 ] [ 9:15 AM ] [ نازی ]
چرا هنوز بیدارم چرا باور ندارم چرا آروم ندارم چرا نمی ذاری بمیرم چرا بارون میاد از این نگاه چرا نمی فهمی صدامو چرا نمی درکی نگامو چرا دل رو نمی بینی نمی گی با خودت من دوست دارم نمی گی بهم بیا که دوست دارم مگر نمی رسد فریادم به گوش دلت چرا همیشه بن بستی برایم چرا نمیگردی به دنبالم چرا پیدایم نمیکنی گم گشته ام در کوچه های بی کسی مرا دریاب چرا صدایم نمی کنی چرا نیازم را نمی بینی چرا کمک نمی کنی مرا منه ضعیف توکه قوی هستی چرا دست سردم نمی گیری چرا چرا داره میمیره آرزوهام تو قلبم چرا دیگه دوست ندارم خودم را چرا بیزار شدم از نگاهم چرا ازم دور میشی چرا دور میشم از نگاهت گر چه می خواهم بیایم در کنارت چرا نمی ایی تو نزدیکم چرا نگاهت را ز من دریغ می کنی نمی بینی اب شدنم را صدای مرگ نزدیک مرا نمی بینی دلم ارومی نداره بی قراره برایت چرا پیشم نمی آی نازنینم چرا ... نازی۲۸فروردین۹۱ برچسبها: ک [ 91/01/28 ] [ 6:21 PM ] [ نازی ]
[ 91/01/19 ] [ 7:15 PM ] [ نازی ]
همیشه راهی برای گریز هست هیچ بن بستی واقعا بن بست نیست راه به جایی دارد که تو کزن بی خبری گریز یا ماندن و پیروز شدن کدام یک را بر می گزینی اگر بگریزی نامت با خودت مدفون می گردد اگر ماندی نامت جاودانه میگردد کدام یک بهتر است گریز یا ... ** * * * ** * ** * * * پ ن : به قول خودم مهندس کسیه که هیچ وقت به بن بست نمی رسه یا پلی برای خود می سازد یا راهی میابد ... پس می شه گفت همه ما مشکلی که داریم شاید برامون بزرگ باشه ... اما نگاهمون و تفکرمون نسبت به اون مشکل به ما کمک می کنه بزرگ بشیم ...... نازی۱۸فروردین [ 91/01/18 ] [ 7:22 PM ] [ نازی ]
با کوله بار بی کسی با یه عمر بی هم نفسی به می خوای برسی با این همه دلواپسی نازی
من و این سلاح سرد تو و اون نگاه سرد من و این قلب شکسته تو و اون شیشه عمر گرچه دورم از دستای تو اما دستام دلشون تنگ نمیشه اینه اون همه دم زدن از عشق و محبت اینه اون ارزوهای قنشگ واسه من اینه اون روزای با هم بودن و خوندن یادته بودی واسم یه هم نفس جالا تنهام تو این قفس یادمه بودی واسم همه کس چی شد وتست شدم یه بی نفس صدام از بغض مونده تو گلوم نگام از اشک تیره شده نمی بینه چرا شدی همه زندگی من تو نبودی که خواستت بود زندگی با من چرا رفتی شدی تموم درد زندگی بی تو زندگی چطوری معنا بگیره چطوری تنها بمیره (خودمو میگم) رقص مترسکهای تو بیشه ترنم اقاقیای توی باغچه عروسک های آدم نما چرا می خندن به من چرا می گریزن ز من
چرا به جای اسمم حک شده تنهای بی کس یه آواره یه بیچاره یه بیکس مگه قرارمون نبود بشی واسم همه کس چرا تنهاییامو حک کردی توی قاب عکس چرا این طوری شد آرزوی من چرا زود پیر گشته ام من چند ساله مگه اسیر این نگاهم چرا نمی ذاری که من اروم بمیرم قسمت من این بوده از زندگی تو من قبولش کردم ولی من عمری ندارم واسه زندگی وقتی ندارم واسه بستن کوله بارم خیلی دیره خیلی دیره برو جونم ( با خودمم) دیگه برگشتی ندارم واسه توشه راهم دعایی کن شاید اون دنیا یه روزی واست از من از جهنم نامه ای از دلسوخته بیارن نامه ای از من
امضا نازی 15فروردین 91 برچسبها: دل نوشت نازی [ 91/01/15 ] [ 10:3 PM ] [ نازی ]
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت وقتی که دیگر نمی*توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز کردم چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن
دوستی به من گفت : تا وقتی خودت را داشته باشی تنها نیستی اری درست می گویی ای دوست اما من مطمئن نیستم خودم را داشته باشم وگر نه دلیل این همه تنهایی ام چیست این احساس بد و دردناک چگونه است که رهایم نمیسازد شاید کسی خودم از من ربوده باشد ؟؟؟ اری شاید شاید نه این خودم هستم که گم کرده ام خودم را سالهاست در پی خودم می گردم زحمت ها کشیدم اما نتیجه بخش نبود شاید این بار دیگر خودم را بیابم شاید نازی ۱۰فروردین۹۱ [ 91/01/10 ] [ 10:46 PM ] [ نازی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||